|
خود خودم
|
||
|
اینجا جایی است برای بیان خود آدمی که شاید خیلی جاها مجبور به نگفتن حرفهایش شده |
کاش هیچ کس این روزها سفر نره.
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
یعنی میشه یه روز برسه که من به جای دیدن خودم از دریچه چشم دنیا ٬ دنیا رو از دریچه ی چشم خودم ببینم؟
وسط روز که می شود دیگر از صدای مدیر و معاون خبری نیست اما دختر بچه های ۱۵-۱۶ ساله ای که در زنگ ورزش دبیرستانشان هیچ سالن مشخصی برای پیگیری تخصصی یک ورزش را ندارند دور هم جمع میشوند و به بازیهای دسته جمعی می پردازند و همه با هم جیغ می کشند
این صدا اما هر چند بلندتر است هر چند گاهی یک و نیم ساعت تمام طول می کشد
هرچند صدای نا هماهنگی ست اما آزارم نمی دهد
شادیشان وصف ناپذیر است
می دانم که همین دلخوشی کوچک را به هزار بار تمرین در بهترین سالن های تخصصی ورزشی ترجیح می دهند
می دانم که دلشوره دارند که این ساعت زود تمام نشود ٬ می دانم که این هیاهو پر از انرژیشان می کند و امروزشان را می سازد
می دانم در هیچ جای دیگری نمی توانند اینهمه مدت زمان با هم بازی کنند و جیغ بکشند و خوشحال باشند می دانم که هیج کجای ایران چنین اجازه ای به یک زن برای بلند کردن صدایش نمی دهد
همه را می دانم و از ته دل دلم می خواهد این ساعتها برایشان طول بکشد و شادیشان تمام نشود
ما که دبیرستانی بودیم چون پنجره ها دو جداره نبود و صدای شادی ما مزاحم درس سایر کلاسها میشد اینگونه بازیهای دسته جمعی جایش را می داد به بازیهای لوس داخل کلاسی بدون صدا
و من عجیب دلتنگ همان لحظه های اندکی هستم که برای چند دقیقه کوتاه فرصت بازیهای دسته جمعی داشتیم و تا دلمان می خواست جیغ می کشیدیم.
به اینجایی که اصلا دوستش ندارم
به اینجایی که ظهر یه روز پنج شنبه بعد از یه روز شلوغ و کشنده ی کاری بعد از پشت سر گذاشتن یه شب بی توجه و بد ، این طور بی اختیار اشکم سرازیر میشه
به اینجایی که بغض داره خفم می کنه و دلم هیچی نمی خواد
حتی اینجا نوشتن
چراهمیشه بعد از ناراحتی یادم میفته که نباید هام رو باز در نظر نگرفتم؟
چرا باعث میشم که بعد از هر عصبانیت کلی هم خودم رو سرزنش کنم و ناراحتی هم به جمع دردهام اضافه بشه؟
تا کی اینطوری می خوام ادامه بدم؟
به خودم حق می دم که از اون موضوعات پیش اومده عصبانی بشم ولی چرا عصبانیتم رو کنترل نمی کنم؟
چرا فکر می کنم اگه عصبانیتم رو فریاد نزنم مردم نمی فهمن که این موضوع چقدر برام سنگین بوده؟
چرا اینهمه صریح کل نقطه های تاریک و روشن قضیه رو بیان می کنم و دلم می خواد همه به عمق ماجرا پی ببرن؟
چرا اینهمه کوچیکم؟
چرا بزرگ نمیشم؟
. . .
بعضی وقتها نمی شه کاری کرد
نمی شه که بری طرف رو بکشی
حالا هرچقدر هم کاری که کرده باشه برات گرون تموم شده
وقتی می گه ببخشید چه کار میشه کرد؟
اصلن هر آدمی باید خواهر کوچیکه ی خودش رو داشته باشه
که وقت و بی وقت ٬ شب و نصفه شب٬ خیالش راحت باشه که میتونه برای هر کاری روش حساب کنه
که وقتی داری تلویزیون نگاه می کنی ٬ بتونی با خونسردی تمام اونو که داره توی اتاقش درس می خونه صدا بزنی تا برات چایی بریزه
که نصف شب زمستون باهاش هوس آب دوغ خیار بکنی و دست پختش رو ٬ توی این زمینه ٬ بهترین دست پخت دنیا بدونی
که نصف شب تابستون باهاش برنامه آش آلبالو یا یخ مال آبلیمو بریزی و تا آخر لذتهای دنیا رو با خوردن اونا در کنارش ببری
که در تمام عمرت عصبانیت واقعی اش رو ندیده باشی
که از ته ته دلش بخنده و هر کاری رو که دوست داره به هر کاری که صلاحه ترجیح بده
که هر وقت فرصت خرید کردن نداشتی ٬ با خیال راحت جای خودت بفرستیش خرید و بدونی دقیقا همون چیزی رو می خره که تو می خوای
که خوب بلد باشیم همه چی رو بدونیم و هیچ چی رو از هم نپرسیم و به روی هم نیاریم و به روی خودمون هم نیاریم و خیالمون از همه چی و همه جا راحت باشه.
اصلن هر آدمی باید خواهر بزرگه ی خودش رو داشته باشه
که همیشه توی سخت ترین شرایط زندگی بتونی برای هر کاری روش حساب کنی
که قشنگترین خاله بازی ها و لی لی بازی کردن های بچگیت رو فقط با اون تجربه کرده باشی
که هرچقدر تو ٬ توی بچگی هات قد بازی در آوردی و اذیتش کردی ٬ اون بزرگی کرده و به روی تو نیاورده
که هر وقت دلشوره مامان و بابات رو داری ٬ خیالت راحت باشه که یکی مهربون تر از تو کنارشون هست
که وقتایی که هم خونه بودید و هم اتاق٬ برای درس خوندن های شب و نصف شب تو به چه زحمتهایی که نمی افتاد و خونه به دوش بود یکسره
که وقتی بچه بود و به مقتضی سنش هم که بود باید به تشویق ها و تعریفهای الکی دیگران از تو حسودی می کرد ٬ خودش بیشتر از همه تشویقت می کرد وتنها آدم دنیاست که اصلا مفهوم حسادت رو نمی دونه
که مظهر عاطفه و مهربانیه
که همیشه هرکاری رو که صلاحه به هر کاری که دوست داره ترجیح می ده
که خوب بلد باشیم همه چی رو بدونیم و هیچ چی رو از هم نپرسیم و به روی هم نیاریم و به روی خودمون هم نیاریم و خیالمون از همه چی و همه جا راحت باشه.
کشتی گیر خوب سیدنی و نه چندان موفق آتن
تقریبا همه ی کسانی که علاقمند به ورزش باشند روز مدال طلای المپیک ایشان و صحبتش پای رسانه ی ملی با مادر محجبه اش را به خاطر دارند
همان روزی که از مسولان از همان راه دور تقاضای فراهم آوردن راه ادامه تحصیل را مطرح کرد و بعدها به تمام خواسته هایش رسید و رفت در آتن و داغ مدال را بر دل ایرانیان گذاشت
در اینکه دبیر افتخار کشتی ایران بوده شکی نیست
در اینکه روزی تمام مردم ایران را دلشاد کرده هم شکی نیست اما به اندازه کافی هم مردم ایران برای او کفش جفت کرده اند و گرامیش داشته اند
شاهدی بهتر از این که بدون هیچ سابقه ی تحصیلی و عملی در امور شهری او را به عنوان نماینده بزرگترین شهر ایران به شورای شهر تهران فرستادند و سکانی به او دادند که هیچ ناخداگری برایش نمی شناخت
حالا تمام اینها گذشته و اینکه چه کسی وام دار دیگری ست چیزی ست که همگان میدانند اما صحبتهای دیشب ایشان در شبکه سه سیما و ابراز کوچکی روح ورزشکارانی که با کوله باری از افتخار نمی توانند در المپیک مدال بیاورند چیز دیگری است
کجای این دنیا ایستاده ایم که اینگونه با شهامت برای کوچکی و بزرگی روح دیگران تصمیم گیری می کنیم
متاسفم که غرور گاهی لجن مالمان می کند و خود بی خبریم
|
|