|
خود خودم
|
||
|
اینجا جایی است برای بیان خود آدمی که شاید خیلی جاها مجبور به نگفتن حرفهایش شده |
اما از حرف تا عمل فاصله بسياره
مهم نيست كه تو تيزهوشان درس بخوني، نفر اول مسابقات ادبي باشي، كلي جايزه برده باشي، توي يكي از بهترين رشته هاي فني و مهندسي توي دانشگاه دولتي درس خونده باشي ، كلي كتاب مطالعه كرده باشي و ....
هيچ كدوم مهم نيست
اگه تو توي يه طبقه خاص از اجتماع كه سرمايه دست اوناست به دنياي نياي ، تا آخر عمرت بايد زير دست اون طبقه بموني
روز زن بود و مادرم به مولوديه تولد حضرت فاطمه رفته بود
زنگ زدي و خودت را معرفي كردي و من تازه از اعلام رنگ كاپشنت شناختمت
گفتي كه مدتيست آمارم را مي گيري و دلت چنين روزي را مي خواسته
گفتي كه وصفم را بسيار شنيده اي
گفتي و گفتي و گفتي و حرفهاي مرا كه درس و كنكور را بهانه مي كردم ، نشنيدي و من شدم عروس خوابهاي طلائيت
بعد تا توانستي عاشقم كردي و شاعرم كردي و ديوانه ام كردي و سخت گرفتي و مرد بازي درآوردي و خسته ام و كردي و بعد از هفت سال كنارت گذاشتم
نامردي نكردي و يكسال بعد زن گرفتي
من اما چند سال را در بهت و حيرت گذراندم و تازه از بيست و شش سالگي گذشته بودم كه به ازدواجي ناموفق تن دادم
دو سال نگذشته بود كه اتاقم را در خانه پدري پس گرفتم وتو در همان بهبوهه سر و كله ات پيدا شد و گفتي كه زنت را بسيار دوست داري و مرا حق خود مي داني و خواستي كه برايت بمانم اما من يك سال و اندي براي خوردن مهر طلاق بر شناسنامه ام تلاش كردم و بعد تو را راندم و گفتم كه پايه گذراي زندگي روي زندگي ديگران را دوست ندارم
رنجيدي، تهديدم كردي، از حقت گفتي از سهمت از زندگي، خواهش كردي ، تمنا كردي ، نامردم خواندي و ...
اما باز تو را راندم
حالا به لطف خدا ازدواج موفقي كرده ام ، كودك دردانه اي دارم و اخبار تو را از ف ي س بوك پيگيري مي كنم و از همسن بودن كودكانمان لذت مي برم
اما نمي دانم چرا امروز را و هر چيزي كه مربوط به توست را فراموش نمي كنم
ديشب تازه بعد از 2.5 سال كه از اومدن بچه توي زندگيمون گذشته به يه نتيجه ساده رسيدم.
اينكه يه زن و شوهر كه اونهمه با هم خوبندو اونهمه خوشبختند و اونهمه از ديدگاه زن روزهاي خوب و خوشي دارند طي مي كنند،يه دفعه بعد از اومدن يه بچه اينهمه از هم فاصله بگيرن ، دليلش بچه نيست، دليلش فرصتيه كه به دنيا اومدن بچه براي رها شدن يكي از طرفين از اون يكي ميده.
يعني همش دروغ بود، يعني ميشه من فرق بين فيلم بازي كردن و واقعيت رو ندونم، يعني ميشه حرف اون همكار سابقم كه مي گفت آدمها در مواجه با من خودشون رو عوض مي كنن و سعي مي كنن اون طوري بشن كه من دوست دارم درست باشه
يعني ميشه تو حدود دوسال قبل از اومدن بچه فيلم بازي كرده باشي و بعدش خسته شده باشي و تازه بعد از اومدن بچه فرصت كرده باشي به خودت تبديل بشي
يعني ممكنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اين واقعيته كه اگر هزار بار ديگه هم بخوام براي زندگي مشترك بين تو و همسرم كسي رو انتخاب كنم مطمئنا اون فرد همسرمه
اين واقعيته كه اخلاقيات همسرم بسيار بيشتر از تو منو آروم و مطمئن و خوشبخت مي كنه
اين واقعيته كه من الان كودكي دارم كه اونو نه با تو كه با دنيا هم عوض نمي كنم
اين واقعيته كه تو هم همسرت رو بسيار زياد و احتمالا بسيار بسيار بيشتر از من دوست داري
اين واقعيته كه احتمالا تو هم الان فرزندي داري كه اونو نه با من كه با همه دنيا هم عوض نمي كني
اين واقعيته كه حتي اگه امروز من بميرم تو حتي بر مزارم هم نمي توني حاضر بشي
ولي حقيقت اينه كه زخمي از عشق بر جگر ماست كه حتي مرگ هم درمانش نمي كنه
کاش هیچ کس این روزها سفر نره.
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
یعنی میشه یه روز برسه که من به جای دیدن خودم از دریچه چشم دنیا ٬ دنیا رو از دریچه ی چشم خودم ببینم؟
وسط روز که می شود دیگر از صدای مدیر و معاون خبری نیست اما دختر بچه های ۱۵-۱۶ ساله ای که در زنگ ورزش دبیرستانشان هیچ سالن مشخصی برای پیگیری تخصصی یک ورزش را ندارند دور هم جمع میشوند و به بازیهای دسته جمعی می پردازند و همه با هم جیغ می کشند
این صدا اما هر چند بلندتر است هر چند گاهی یک و نیم ساعت تمام طول می کشد
هرچند صدای نا هماهنگی ست اما آزارم نمی دهد
شادیشان وصف ناپذیر است
می دانم که همین دلخوشی کوچک را به هزار بار تمرین در بهترین سالن های تخصصی ورزشی ترجیح می دهند
می دانم که دلشوره دارند که این ساعت زود تمام نشود ٬ می دانم که این هیاهو پر از انرژیشان می کند و امروزشان را می سازد
می دانم در هیچ جای دیگری نمی توانند اینهمه مدت زمان با هم بازی کنند و جیغ بکشند و خوشحال باشند می دانم که هیج کجای ایران چنین اجازه ای به یک زن برای بلند کردن صدایش نمی دهد
همه را می دانم و از ته دل دلم می خواهد این ساعتها برایشان طول بکشد و شادیشان تمام نشود
ما که دبیرستانی بودیم چون پنجره ها دو جداره نبود و صدای شادی ما مزاحم درس سایر کلاسها میشد اینگونه بازیهای دسته جمعی جایش را می داد به بازیهای لوس داخل کلاسی بدون صدا
و من عجیب دلتنگ همان لحظه های اندکی هستم که برای چند دقیقه کوتاه فرصت بازیهای دسته جمعی داشتیم و تا دلمان می خواست جیغ می کشیدیم.
به اینجایی که اصلا دوستش ندارم
به اینجایی که ظهر یه روز پنج شنبه بعد از یه روز شلوغ و کشنده ی کاری بعد از پشت سر گذاشتن یه شب بی توجه و بد ، این طور بی اختیار اشکم سرازیر میشه
به اینجایی که بغض داره خفم می کنه و دلم هیچی نمی خواد
حتی اینجا نوشتن
چراهمیشه بعد از ناراحتی یادم میفته که نباید هام رو باز در نظر نگرفتم؟
چرا باعث میشم که بعد از هر عصبانیت کلی هم خودم رو سرزنش کنم و ناراحتی هم به جمع دردهام اضافه بشه؟
تا کی اینطوری می خوام ادامه بدم؟
به خودم حق می دم که از اون موضوعات پیش اومده عصبانی بشم ولی چرا عصبانیتم رو کنترل نمی کنم؟
چرا فکر می کنم اگه عصبانیتم رو فریاد نزنم مردم نمی فهمن که این موضوع چقدر برام سنگین بوده؟
چرا اینهمه صریح کل نقطه های تاریک و روشن قضیه رو بیان می کنم و دلم می خواد همه به عمق ماجرا پی ببرن؟
چرا اینهمه کوچیکم؟
چرا بزرگ نمیشم؟
. . .
|
|